روياي سبز

     

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


| نظرات 1 | 3:02 PM پنجشنبه، 14 آذر هزار و سیصد و هشتاد و هفت | نويسنده: نگار | موضوع: عمومی

 

گفتی دوست دارم قلبم تندتر از همیشه تپید ، لبخند زدم وباورت کردم .با اینکه می دونستم لب ها دروغ می گن .با صدات نوازش کردی تپش قلبت روحس کردم !مهربونو پاک بود .نگاهت گرم ودلنشین !صدات آرامش دل !نفست بوی بهار عشق بود ! به تو تکیه کردم وآروم شدم با تو از همه چیز در امان بودم 

You say you love me my heart beats faster, I smiled & believe you, but I knew that your lips are liar, you patted with your voice & I felt your heart beats, it was kind & pure, your glance was hot &  beautiful, your voice was solace of heart, your breathe smelled spring of love! I leaned to you and felt solace I was in safe with you.

 


| (نظر بدهید.) | 2:53 PM پنجشنبه، 14 آذر هزار و سیصد و هشتاد و هفت | نويسنده: نگار | موضوع: عمومی

 


| (نظر بدهید.) | 2:46 PM پنجشنبه، 14 آذر هزار و سیصد و هشتاد و هفت | نويسنده: نگار | موضوع: عمومی

 

ای به داد من رسيده تو روزای خود شکستن
ای چراغ مهربونی تو شبای وحشت من
ای تبلور حقيقت توی لحظه های ترديد
تو شبو از من گرفتی تو منو دادی به خورشيد
اگه باشی يا نباشی برای من تکيه گاهی
ميون اين همه دشمن تو رفيقی جون پناهی

ياور هميشه مومن
تو برو سفر سلامت
غم من نخور که دوريت
برای من شده عادت

ناجی عاطفه من شعرم از تو جون گرفته
رگ خشک بودن من از تن تو خون گرفته
اگه مديون تو باشم اگه از تو باشه جونم
قدراون لحظه نداره که منو دادی نشونم

وقتی شب شب سفر بود توی کوچه های وحشت
وقتی همسايه کسی بود واسه بردنم به ظلمت
وقتی هر ثانيه شب طپش هراس من بود
وقتی زخم خنجر دوست بهترين لباس من بود
تو با دست مهربونیت به تنم مرحم کشيدی
برام از روشنی گفتی پرده شب و دريدی

ای طلوع اولين دوست ای رفيق آخر من
به سلامت سفرت خوش ای يگانه ياور من
مقصدت هر جا که باشه هر جای دنيا که باشي
اونور مرز شقايق پشت لحظه ها که باشی
خاطرت باشه که قلبت سپر بلای من بود
تنها دست تو رفيقه دست بی ریای من بود

یاور همیشه مومن
تو برو سفر سلامت
غم من نخور که دوریت
برای من شده عادت

 


| نظرات 1 | 1:35 PM شنبه، 23 شهریور هزار و سیصد و هشتاد و هفت | نويسنده: نگار | موضوع: عمومی

 

تو که از اون ور ابرای سیاه

 

اومدی با کوله بار روشنی

 

دنیای سرد و سیاه دلمو

 

نمودی مانند باغ و گلشنی

 

تو که از یه جاده ی دور اومدی

 

با یه قلب مهربون و باصفا

 

از یه دنیای پر از نور اومدی

 

اومدی دنیا رو کردی باصفا

 

به دلم یادی آوردی از وفا

 

توی آسمون و دنیای دلم

 

همه چی رنگی گرفته از خدا

 

کنار  این دل  تنها و غمین

 

چلچله این روزا آواز میخونه

 

ماهی سرخ خیالم چندیه

 

اینهمه شادی رو از تو میدونه

 

موقع ذکر و مناجات و دعا

 

دیگه اشک غم تو چشم نمی جوشه

 

گلهای سوسن و یاس باغچه ام

 

پره از شادی و از جنب و جوشه

 

واژه های حرفم از جنس بهار

 

ای خدای مهربون آسمون

 

شادمانی  به دلش هدیه بیار

 


| نظرات 3 | 5:15 PM دوشنبه، 28 مرداد هزار و سیصد و هشتاد و هفت | نويسنده: نگار | موضوع: عمومی

 

به کویر دل من آمدی چه بیصدا

 

و چه آرام و متین

 

درد تنهایی را مرهمی بخشیدی

 

و به ناگاه  ، به یک دَم  رفتی

 

و دگر باره  ، تمام غمها به دلم ریخته شد

 

دیر گاهیست که لبخند و سرور

 

با دل غمزده ام قهر شده است

 

و کویر دل من با گهرهای اشک چشمم  تر شده است

 

باز روزی شاید خنده مهمان دل غم زده ی من گردد

 

و در آنروز تو را منتظرم

 


| نظرات 1 | 4:36 PM دوشنبه، 28 مرداد هزار و سیصد و هشتاد و هفت | نويسنده: نگار | موضوع: عمومی

 

 

شقایق گفت : با خنده - نه بیمارم، نه تبدارم

اگر سرخم چنان آتش - حدیث دیگری دارم

گلی بودم به صحرایی - نه با این رنگ و زیبایی

نبودم آن زمان هرگز - نشان عشق و شیدایی

یکی از روزهایی که....زمین تبدار و سوزان بود

و صحرا در عطش می سوخت

تمام غنچه ها تشنه - ومن بی تاب و خشکیده

تنم در آتشی می سوخت

ز ره آمد یکی خسته - به پایش خار بنشسته

و عشق از چهره اش پیدای پیدا بود

ز آنچه زیر لب می گفت - شنیدم سخت شیدا بود

نمی دانم چه بیماری - به جان دلبرش - افتاده بود-امّا-

طبیبان گفته بودندش - اگر یک شاخه گل آرد

ازآن نوعی که من بودم - بگیرند ریشه اش را و بسوزانند

شود مرهم برای دلبرش آندم - شفا یابد

چنانچه با خودش می گفت - بسی کوه و بیابان را

بسی صحرای سوزان را

به دنبال گلش بوده - ویک دم هم نیاسوده

که افتاد چشم او ناگه - به روی من

بدون لحظه ای تردید - شتابان شد به سوی من

به آسانی مرا - با ریشه از خاکم جداکرد و به ره افتاد......

واو می رفت و....من در دست او بودم

واو هرلحظه سر را - رو به بالاها -تشکّر از خدا می کرد

پس از چندی - هوا چون کورۀ آتش - زمین می سوخت

و دیگر داشت در دستش - تمام ریشه ام می سوخت

به لب هایی که تاول داشت - گفت:اما چه باید کرد؟

در این صحرا که آبی نیست -به جانم هیچ تابی نیست

اگر گل ریشه اش سوزد -که وای من - برای دلبرم هرگز دوایی نیست

واز این گل که جایی نیست

خودش هم تشنه بود اما!! نمی فهمید حالش را

چنان می رفت و - من در دست اوبودم

وحالامن..... تمام هست اوبودم

دلم می سوخت - اما راه پایان کو ؟

نه حتی آب - نسیمی در بیابان کو ؟

و دیگر داشت در دستش - تمام جان من می سوخت

که ناگه - روی زانوهای خود خم شد

دگر از صبر اوکم شد - دلش لبریز ماتم شد

کمی اندیشه کرد- آنگه -مرادر گوشه ای از آن بیابان کاشت

نشست و سینه را - با سنگ خارایی - زهم بشکافت - زهم بشکافت

اما ! آه ! ! - صدای قلب او گویی - جهان را زیرو رو می کرد

زمین و آسمان را - پشت و رو می کرد

و هر چیزی که هرجا بود - با غم رو به رو می کرد

نمی دانم چه می گویم ؟! - به جای آب خونش رابه من می دادو

بر لب های او فریاد - بمان ای گل - که تو تاج سرم هستی

دوای دلبرم هستی

بمان ای گل - ومن ماندم - نشان عشق وشیدایی و با این رنگ وزیبایی

ونام من شقایق شد - گل همیشه عاشق شد


| نظرات 1 | 2:03 PM جمعه، 25 مرداد هزار و سیصد و هشتاد و هفت | نويسنده: نگار | موضوع: عمومی

 

گل ناز . . .

گل نازم
تو با من مهربون باش
واسه چشمام پل رنگین کمون باش
اسیر باد و بارونم شب و روز
گل این باغ بی نام و نشون باش
من عاشقی دلخونم
شکسته ای محزونم
پناه این دل بی آشیون باش
دلم تنگه تو با من مهربون باش

گل ناز آسمونم بی ستاره است
مثه ابرا دل من پاره پاره ست
دوباره عطر تو پیچیده در باد
نفس امشب برام عمر دوباره است
من عاشقی دلخونم
شکسته ای محزونم
پناه این دل بی آشیون باش
دلم تنگه تو با من مهربون باش

گل نازم بگو بارون بباره
که چشماتو به یاد من میاره
تماشای تو زیر عطر بارون
چه با من می کنه امشب دوباره
شب و تنهایی و ماه و ستاره
من عاشقی دلخونم
شکسته ای محزونم
پناه این دل بی آشیون باش
دلم تنگه تو با من مهربون باش

آه ...
گل ناز
گل ناز
گل ناز
دست خواهش کودکانه ام قد می کشد تا ساقه ات

 


| (نظر بدهید.) | 4:10 PM پنجشنبه، 24 مرداد هزار و سیصد و هشتاد و هفت | نويسنده: نگار | موضوع: عمومی

 

خدایم آه ای خدایم
آه ای خدایم
صدایت میزنم بشنو صدایم
شکنجه گاه این دنیاست جایم
به جرم زندگی این شد سزایم
آه ای خدایم بشنو صدایم
مرا بگذار با این ماجرایم
نمی پرسم چرا این شد سزایم
آه ای خدایم بشنو صدایم
گلویم مانده از فریاد و فریاد
ندارد کز غم مرگ صدا را
به بغض در نفس پیچیده سوگند
به گل های به خون غلتیده سوگند
به مادر سوگوار جاودانه
که داغ نوجوانان دیده سوگند
خدایا حادثه در انتظار است
به هر سو باد وحشی درگذار است
به فکر قتل عام لاله ها باش
که خواب گل به گل کابوس خار است
خدایم ای پناه لحظه هایم
صدایت میزنم با گریه هایم
صدایت میزنم بشنو صدایم
الهی در شب فقرم بسوزان
ولی محتاج نامردان مگردان
عطا کن دست بخشش همتم را
خجل از روی محتاجان مگردان
الهی کیفرم را میپذیرم
که از تو ذات خود را پس بگیرم
کمک کن تا که با ناحق نسازم
برای عشق و آزادی بمیرم
خدایم ای پناه لحظه هایم
صدایت میزنم با گریه هایم
صدایت میزنم بشنو صدایم

 


| (نظر بدهید.) | 5:48 PM سه شنبه، 22 مرداد هزار و سیصد و هشتاد و هفت | نويسنده: نگار | موضوع: عمومی

 

در آنجا بر فراز قله ی کوه

در پایم خسته از رنج دویدن

به خود گفتم که در این اوج دیگر صدایم را خدا خواهد شنیدن

به سوی ابرهای تیره پر زد نگاه روشن امیدوارم

ز دل فریاد کردم که ای خداوند " من او را دوست دارم ".

صدایم رفت تا اعماق ظلمت

به هم زد خواب شوم اختران را

غبار آلوده وبی تاب کوبید در زرین قصر آسمان را

ملایک با هزاران دست کوچک کلون سخت سنگین را کشیدند

ز طوفان صدای بی شکیبم به خود لرزیده در ابری خزیدند

ستون ها همچو ماران پیچ درپیچ

درختان در مه سبزی شناور

صدایم پیکرش را شستشو داد ز خاک ره درون حوض کوثر

خدا در خواب رویا بار خود بود به زیر پلکهای پنهان نگاهش

صدایم رفت با اندوه نالید میان پرده های خوابگاهش

ولی آن پلک های نقره آلود دریغا تا سحرگه بسته بودند

سبک چون گوش ماهی های ساحل به رودیده اش بنشسته بودند

صدا صد بار نومیدانه برخاست که عاصی گردد و بر وی بتازد

صدا می خواست تا با پنجه ی خشم حریر خواب او را پاره سازد

صدا فریاد می زد از سر درد

به هم کی ریزد این خواب طلایی؟

من اینجا تشنه ی یک جرعه ی مهر تو آنجا خفته بر تخت خدایی

مگر چندان تواند اوج گیرد صدای دردمند و محنت آلود؟

چو صبح تازه از ره باز آمد

صدایم از صدا دیگر تهی بود

ولی اینجا به سوی آسمانهاست

هنوز این دیده ی امیدوارم

خدایا این صدا را می شناسی؟ : " من او را دوست دارم دوست دارم

 


| (نظر بدهید.) | 5:42 PM سه شنبه، 22 مرداد هزار و سیصد و هشتاد و هفت | نويسنده: نگار | موضوع: عمومی

 

عشق لالایی بارون تو شباست
نم نمه بارون پشت شیشه هاست
لحظه شبنم و برگ گل یاس
لحظه رهاییه پرنده هاست
تو خود عشقی که همزاد منی
تو سکوت منو فریاد منی

تو خود عشقی که شوق موندنی
غم تلخو گنگ شعرای منی
وقتی دنیا درد بی حرفی داره
تویی که فریاد دردای منی
تو خود عشقی که همزاد منی
تو سکوت منو فریاد منی

دستای تو خورشیدو نشون میدن
چشمای بستمو بیدار می کنن
صدای بال پرنده رو لبات
تو گوشام دوباره تکرار می کنن
زندگی وقتی که بی زاری شده
روزو شبهاش همه تکراری باشه
شاید عشق برای بعضی عاشقا
لحظه بزرگ بیداری باشه

عشق لالایی بارون تو شباست
نم نمه بارون پشت شیشه هاست
لحظه عزیز با تو بودنه
اخرین پناه موندن منه
تو خود عشقی که همزاد منی
تو سکوت منو فریاد منی

 


| (نظر بدهید.) | 5:26 PM سه شنبه، 22 مرداد هزار و سیصد و هشتاد و هفت | نويسنده: نگار | موضوع: عمومی

همیشه دوستت دارم

ای سر چشمه ی محبت
ای عشق واقعی
چگونه ستایشت کنم در حالی که قلبت از محبت بی نیاز است
چگونه ببوسمت وقتی که عشقت در وجودم جاری میشود
بگزار نامت را تکرار کنم نامت زیباست دلنشین است
چه داشته ای که اینگونه مرا تلسم کرده ای
من اینگونه نبودم تو عشق را با من آشنا کردی
تو هوای دلم را با طراوت کردی
زمانی که با تو هستم به آسمان به بیکران برواز میکنم
پس بدان دوستت دارم گرچه پایان راه را نمیدانم


| (نظر بدهید.) | 5:22 PM دوشنبه، 21 مرداد هزار و سیصد و هشتاد و هفت | نويسنده: نگار | موضوع: عمومی

من اگر اشک به دادم نرسد می شکنم
زیر این چرخ کبود
زیر این سنگینیه بغض سکوت
اگر از مهر و وفای تو کلامی ننویسم
اگر از یاد تو یادی نکنم می شکنم
بر لب کلبه ی محصور وجود
من در این خلوت خاموش سکوت
اگر از یاد تو یادی نکنم می شکنم
اگر از هجر تو آهی نکشم
تک و تنها به خدا می شکنم


| (نظر بدهید.) | 12:08 PM دوشنبه، 21 مرداد هزار و سیصد و هشتاد و هفت | نويسنده: نگار | موضوع: عمومی

هوای خانه چه دلگیر می شود گاهی

از این خانه دلم سیر می شود گاهی

عقاب تیز پر دشتهای استغنا

اسیر پنجه ی تقدیر می شود گاهی

صدای زمزمه ی عاشقانه آزادی

فغان ناله ی شبگیر می شود گاهی

مبر موی سپیدم گمان به عمر دراز

جوان ز حادثه ای پیر می شود گاهی

بگیر دست مرا آشنا ی دربگیر

مگو چنین و چنان می شود گاهی

به سوی خویش مرا می کشد چه خون چه خاک

محبت است که زنجیر می شود گاهی


| (نظر بدهید.) | 5:20 PM شنبه، 19 مرداد هزار و سیصد و هشتاد و هفت | نويسنده: نگار | موضوع: عمومی

داستان کوتاه عاشقانه ی زیر بخوانید و حتما نظر خود را درباره ی ان بنویسید

زن وشوهر جواني سوار برموتورسيکلت در دل شب مي راندند.
انها از صميم قلب يکديگر را دوست داشتند.
زن جوان: يواشتر برو من مي ترسم
مرد جوان: نه ، اينجوري خيلي بهتره!
زن جوان: خواهش مي کنم ، من خيلي ميترسم
مردجوان: خوب، اما اول بايد بگي دوستم داري
زن جوان: دوستت دارم ، حالامي شه يواشتر بروني
مرد جوان: مرا محکم بگير
زن جوان: خوب، حالا مي شه يواشتر بروني؟
مرد جوان: باشه ، به شرط اين که کلاه کاسکت مرا برداري و روي
سرت بذاري، اخه نمي تونم راحت برونم، اذيتم مي کنه
روز بعد روزنامه ها نوشتند
برخورد يک موتورسيکلت با ساختماني حادثه آفريد.در اين سانحه
که بدليل بريدن ترمز موتور سيکلت رخ داد،
يکي از دو سرنشين زنده ماند و ديگري در گذشت
مرد جوان از خالي شدن ترمز آگاهي يافته بود پس بدون اين که زن
جوان را مطلع کند با ترفندي کلاه کاسکت خود را بر سر او گذاشت
و خواست براي آخرين بار دوستت دارم را از زبان او بشنود و خودش
رفت تا او زنده بماند
و اين است عشق واقعي. عشقي زيبا.


| (نظر بدهید.) | 5:08 PM شنبه، 19 مرداد هزار و سیصد و هشتاد و هفت | نويسنده: نگار | موضوع: عمومی

به هنگام جدايي هرکسي انديشه اي دارد جدايي دست بي رحمي ست در تاراج دلتنگي يکي شاد است از راهي شدن تا شهر روياها يکي همچون شقايق غرق در امواج دلتنگي يکي هنگام رفتن هيچ نشناسد سر از پايش يکي ديگر دلش خون ست و در دل خنجري دارد يکي مشتاق رفتن بهر ديدار عزيزانش يکي از شوق مي خندد يکي پيوسته ميبارد يکي خرسند از دل کندن است و تشنه ي رفتن يکي حيران و سرگردان خيال ديگري دارد


| (نظر بدهید.) | 5:02 PM شنبه، 19 مرداد هزار و سیصد و هشتاد و هفت | نويسنده: نگار | موضوع: عمومی

اگر  مي دانستي که چقدر دوستت دارم
سکوت را فراموش مي کردي
تمامي ذرات وجودت، عشق را فرياد مي کرد.

اگر مي دانستي که چقدر دوستت دارم
چشمهايم را مي شستي
و اشکهايم را با دستان عاشقت به باد مي دادي.

اگر مي دانستي که چقدر دوستت دارم
نگاهت را تا ابد بر من مي دوختي
تا من بر سکوت نگاه تو
رازهاي يک عشق زميني را با خود به عرش خداوند ببرم.

اي کاش مي دانستي...
اگر مي دانستي که چقدر دوستت دارم
هرگز قلبم را نمي شکستي
گر چه خانه ي شيطان شايسته ي ويراني است.

اگر مي دانستي که چقدر دوستت دارم
لحظه اي مرا نمي آزردي
که اين غريبه ي تنها، جز نگاه معصومت پنجره اي
و جز عشقت، بهانه اي براي زيستن ندارد.

اي کاش مي دانستي...
اگر مي دانستي که چقدر دوستت دارم
همه چيز را فدايم مي کردي
همه آن چيز ها که يک عمر بخاطرش رنج کشيده اي
و سال ها برايش گريسته اي.

اگر مي دانستي که چقدر دوستت دارم
همه آن چيز ها که در بندت کشيده رها مي کردي
غرورت را...  قلبت را...  حرفت را...

اگر مي دانستي که چقدر دوستت دارم
دوستم مي داشتي
همچون عشق که عاشقانش را دوست مي دارد.

کاش مي دانستي که چقدر دوستت دارم
و مرا از اين عذاب رها مي کردي
اي کاش تمام اينها را مي دانستي . . .


| (نظر بدهید.) | 4:56 PM شنبه، 19 مرداد هزار و سیصد و هشتاد و هفت | نويسنده: نگار | موضوع: عمومی