![]() سلام بچه ها خوش اومدين اميدوارم خوشتون بياد.نظر يادتون نره.
پست الکترونیک نویسندگان
(7) نگار
آرشیو مطالب
آرشیو موضوعی
جستجو
پیوندها
پیوندهای روزانه
صفحات
1
خبرنامه
نظرسنجی
تالار گفتمان
آمار وبلاگ
بازديد هاي ديروز : 9 بازديد هاي این ماه : 23 كل مطالب : 7 كل بازديد ها : 3594 ايجاد صفحه : 0.125 ثانیه طراح قالب
powered by IRANBLOG.COM |
روياي سبز
گفتی دوست دارم قلبم تندتر از همیشه تپید ، لبخند زدم وباورت کردم .با اینکه می دونستم لب ها دروغ می گن .با صدات نوازش کردی تپش قلبت روحس کردم !مهربونو پاک بود .نگاهت گرم ودلنشین !صدات آرامش دل !نفست بوی بهار عشق بود ! به تو تکیه کردم وآروم شدم با تو از همه چیز در امان بودم You say you love me my heart beats faster, I smiled & believe you, but I knew that your lips are liar, you patted with your voice & I felt your heart beats, it was kind & pure, your glance was hot & beautiful, your voice was solace of heart, your breathe smelled spring of love! I leaned to you and felt solace I was in safe with you.
ای به داد من رسيده تو روزای خود شکستن
تو که از اون ور ابرای سیاه
اومدی با کوله بار روشنی
دنیای سرد و سیاه دلمو
نمودی مانند باغ و گلشنی
تو که از یه جاده ی دور اومدی
با یه قلب مهربون و باصفا
از یه دنیای پر از نور اومدی
اومدی دنیا رو کردی باصفا
به دلم یادی آوردی از وفا
توی آسمون و دنیای دلم
همه چی رنگی گرفته از خدا
کنار این دل تنها و غمین
چلچله این روزا آواز میخونه
ماهی سرخ خیالم چندیه
اینهمه شادی رو از تو میدونه
موقع ذکر و مناجات و دعا
دیگه اشک غم تو چشم نمی جوشه
گلهای سوسن و یاس باغچه ام
پره از شادی و از جنب و جوشه
واژه های حرفم از جنس بهار
ای خدای مهربون آسمون
شادمانی به دلش هدیه بیار
به کویر دل من آمدی چه بیصدا
و چه آرام و متین
درد تنهایی را مرهمی بخشیدی
و به ناگاه ، به یک دَم رفتی
و دگر باره ، تمام غمها به دلم ریخته شد
دیر گاهیست که لبخند و سرور
با دل غمزده ام قهر شده است
و کویر دل من با گهرهای اشک چشمم تر شده است
باز روزی شاید خنده مهمان دل غم زده ی من گردد
و در آنروز تو را منتظرم
شقایق گفت : با خنده - نه بیمارم، نه تبدارم اگر سرخم چنان آتش - حدیث دیگری دارم گلی بودم به صحرایی - نه با این رنگ و زیبایی نبودم آن زمان هرگز - نشان عشق و شیدایی یکی از روزهایی که....زمین تبدار و سوزان بود و صحرا در عطش می سوخت تمام غنچه ها تشنه - ومن بی تاب و خشکیده تنم در آتشی می سوخت ز ره آمد یکی خسته - به پایش خار بنشسته و عشق از چهره اش پیدای پیدا بود ز آنچه زیر لب می گفت - شنیدم سخت شیدا بود نمی دانم چه بیماری - به جان دلبرش - افتاده بود-امّا- طبیبان گفته بودندش - اگر یک شاخه گل آرد ازآن نوعی که من بودم - بگیرند ریشه اش را و بسوزانند شود مرهم برای دلبرش آندم - شفا یابد چنانچه با خودش می گفت - بسی کوه و بیابان را بسی صحرای سوزان را به دنبال گلش بوده - ویک دم هم نیاسوده که افتاد چشم او ناگه - به روی من بدون لحظه ای تردید - شتابان شد به سوی من به آسانی مرا - با ریشه از خاکم جداکرد و به ره افتاد...... واو می رفت و....من در دست او بودم واو هرلحظه سر را - رو به بالاها -تشکّر از خدا می کرد پس از چندی - هوا چون کورۀ آتش - زمین می سوخت و دیگر داشت در دستش - تمام ریشه ام می سوخت به لب هایی که تاول داشت - گفت:اما چه باید کرد؟ در این صحرا که آبی نیست -به جانم هیچ تابی نیست اگر گل ریشه اش سوزد -که وای من - برای دلبرم هرگز دوایی نیست واز این گل که جایی نیست خودش هم تشنه بود اما!! نمی فهمید حالش را چنان می رفت و - من در دست اوبودم وحالامن..... تمام هست اوبودم دلم می سوخت - اما راه پایان کو ؟ نه حتی آب - نسیمی در بیابان کو ؟ و دیگر داشت در دستش - تمام جان من می سوخت که ناگه - روی زانوهای خود خم شد دگر از صبر اوکم شد - دلش لبریز ماتم شد کمی اندیشه کرد- آنگه -مرادر گوشه ای از آن بیابان کاشت نشست و سینه را - با سنگ خارایی - زهم بشکافت - زهم بشکافت اما ! آه ! ! - صدای قلب او گویی - جهان را زیرو رو می کرد زمین و آسمان را - پشت و رو می کرد و هر چیزی که هرجا بود - با غم رو به رو می کرد نمی دانم چه می گویم ؟! - به جای آب خونش رابه من می دادو بر لب های او فریاد - بمان ای گل - که تو تاج سرم هستی دوای دلبرم هستی بمان ای گل - ومن ماندم - نشان عشق وشیدایی و با این رنگ وزیبایی ونام من شقایق شد - گل همیشه عاشق شد
گل ناز . . .
خدایم آه ای خدایم
|